حكيم ابوالقاسم فردوسى
243
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو بشنيد پيران سوى خانه رفت * دل و جان ببست اندر آن كار تفت در خانهء جامهء نابريد * بگلشهر بسپرد پيران كليد كجا بود كدبانوى پهلوان * ستوده زنى بود روشن روان بگنج اندرون آنچ بد نامدار * گزيده ز زربفت چينى هزار زبرجد طبقها و پيروزه جام * پر از نافهء مشك و پر عود خام دو افسر پر از گوهر شاهوار * دو ياره يكى طوق و دو گوشوار ز گستردنيها شتروار شست * ز زربفت پوشيدنيها سه دست همه پيكرش سرخ كرده بزر * برو بافته چند گونه گهر ز سيمين و زرّين شتربار سى * طبقها و از جامهء پارسى يكى تخت زرّين و كرسى چهار * سه نعلين زرّين زبر زبرجدنگار پرستنده سيصد بزرّين كلاه * ز خويشان نزديك صد نيك خواه پرستار با جام زرّين دو شست * گرفته ازان جام هر يك بدست همان صد طبق مشك و صد زعفران * سپردند يك سر بفرمانبران بزرّين عمارى و ديبا جليل * برفتند با خواسته خيل خيل بيآورد بانو ز بهر نثار * ز دينار با خويشتن سى هزار بنزد فرنگيس بردند چيز * روانشان پر از آفرين بود نيز و زان روى پيران و افراسياب * ز بهر سياوش همه پر شتاب بيك هفته بر مرغ و ماهى نخفت * نيآمد سرِ يك تن اندر نهفت زمين باغ گشت از كران تا كران * ز شادى و آواى رامشگران بپيوستگى بر گوا ساختند * چو زين عهد و پيمان بپرداختند پيامى فرستاد پيران چو دود * بگلشهر گفتا فرنگيس زود هم امشب بكاخ سياوش رود * خردمند و بيدار و خامش رود چو بانوى بشنيد پيغام اوى * بسوى فرنگيس بنهاد روى زمين را ببوسيد گلشهر و گفت * كه خورشيد را گشت ناهيد جفت هم امشب ببايد شدن نزد شاه * بياراستن گاه او را به ماه بيامد فرنگيس چون ماه نو * بنزديك آن تاجور شاه نو [ كشورى دادن افراسياب سياوش را ] بدين كار بگذشت يك هفته نيز * سپهبد بياراست بسيار چيز از اسپان تازى و از گوسفند * همان جوشن و خود و تيغ و كمند ز دينار و از بدرهاى درم * ز پوشيدنيها و از بيش و كم وزين مرز تا پيش درياى چين * همى نام بردند شهر و زمين [ بفرسنگ صد بود بالاى او * نشايست پيمود پهناى او ] نوشتند منشور بر پرنيان * همه پادشاهى برسم كيان بخان سياوش فرستاد شاه * يكى تخت زرّين و زرّين كلاه ازان پس بياراست ميدان سور * هر آن كس كه رفتى ز نزديك و دور مى و خوان و خواليگران يافتى * بخوردى و هر چند بر تافتى ببردى و رفتى سوى خان خويش * بدى شاد يك هفته مهمان خويش در بسته زندانها برگشاد * ازو شادمان بخت و او نيز شاد